خرید بک لینک

درباره سایت

❤ღ•٠·˙ قــلــب یـــــخ زده❤ღ•٠·˙

سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟ایشاالله که خوبیدبه وبلاگ خودتون خوش آمدیداگه ازمطالب وب خوشتون نمیادسریع بگین تامطالب بهتری بزارم بانظرات زیباتون برای بهترشدن وب کمک بزرگی می کنیدممنون ازهمه ی شمادوستون دارم...

امکانات وب


گناه شب-مهتاب اطاقی

به خونهکه برگشت به تنها چیزی که فکر میکرد فقط و فقط انتقام بود!اما هیچ راهی به ذهنش نمی رسید.از صبح اینقدر گریه کرده بود که دیگه اشکی ته چشمش باقی نمونده بود.دماغش رو بالا کشید و خسته و کوفته روی مبل لم داد.خوشبختانه اون شب مامان و برادر و خواهرش رفته بودن مهمونی و کسی نبود که مهسا رو تو اون وضعیت ببینه و سوال پیچش کنه.با خودش فکر کرد که به رامین یه زنگ بزنه و هرچی از دهنش درمیاد بهش بگه.ولی نه اینجوری بیشتر خوار و خفیف میشد.ممکن بود رامین اصلأ گوشیش رو جواب نده.بله صددرصد جواب نمیداد!حتی اگه جواب هم می داد دیگه همه چی بین اونها تموم شده بود و چه حرفی میشد زد؟از اینها گذشته،مهسا آدم مودب و خونواده داری بود؛اصلأ روش نمی شد همچین کاری بکنه.اگه این کار رو میکرد و رامین هم گوشیش رو برمی داشت و به تمام حرفهاش گوش می داد هم وضع بدتر میشد.

برچسب: نویسنده: مهـــــــدی تاريخ: جمعه 19 مهر 1392 ساعت: 11

صفحه بندی