با خودش گفت:"شاید من یه عیبی دارم که پسرا ازم فرار میکنن وگرنه کدوم دختری هست که دوبار همچین اتفاقی براش بیافته؟"توی آینه صورت خودش رو نگاه کرد: صورتی قلبی شکل و رنگپریده،چشمهای درشت روشن و موهای نرم عسلی و مواج..."شاید خیلی خوشگل نباشم،ولی زشت هم نیستم...دوستام میگن که بداخلاق هم نیستم پس چرا اینطوری شد؟"یاد روز آشناییش با رامین افتاد.اون روز تو محوطۀ دانشکده روی یه نیمکت قهوه ای که تازه رنگ شده بود،نشسته و منتظر دوستش یُسری بود.قرار بود بعد از تموم شدن کلاس یسری با همدیگه برن بازار و یه کم خرید کنن.مهسا همیشه از بازار گردی لذت میبرد.مخصوصأ اینکه با یسری هم خیلی بهش خوش میگذشت.با هم از هردری حرف میزدن و میگفتن و می خندیدن.اما اون بعد از ظهر از یسرای خوش قول خبری نشد که نشد.مهسا متعجب بود و دیگه تصمیم داشت که تنهایی به خونه برگرده.